علیرضا علیرضا ، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

علیرضا داوودآبادی قند عسل مامان و بابا

چهار ماهگی علیرضا جوووونی

این شادمانی که اکنون در دستان توست مدت زیادی نخواهد بود.   این دستان نرم کوچکی که در دست تو آشیانه دارد در حالی که در آفتاب قدم   میزنی، همیشه با تو نخواهد بود.   همینگونه این پاهای کوچکی که در کنارت می دود  و با صدای مشتاقی که بدون   وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو می­کند، تا ابد  نیستند.   این صورتهای قابل اعتماد که به طرف تو توجه می­کنند،   یا بازوان کوچکی که برگردن تو حلقه می­شوند،   و لبان نرمی که بر روی گونه­ های تو فشار می­آورند، دائمی نیستند....   قلب خودت را برایشان ارزانی بدار که طفولیت جز دو ...
18 مرداد 1394

تولد پریسا جون

علیرضا جووونم   امروز تولد پریسا جونه     دلم میخاست توهم اون وسط با بچه ها بازی میکردی     ایشالا که زود زود بزرگ شی بری قاطی بچه ها و حسابی بهت خوش بگذره       علیرضا و عمو جون     دووووست دارم نفسم ...
18 مرداد 1394

هووووورا پسرم غلت میزنه

علیرضا جوووونم   این روزا داری بزرگ میشی، داری پیشرفت میکنی، داری با دستای کوچولو و   تپلت یه چیزایی رو میگیری     داری غلت میزنی   علیرضا جوونم چند روز پیش که یهو غلت زدی خودتم تعجب کردی و هاج و واج   مونده بودی که مامان حسابی برات دست زد و تشویقت کرد.   بهترین حس دنیاس وقتی کودکت قد میکشه، بزرگ میشه، کارای جدید میکنه،   انگار همه دنیا رو بهت دادن.   انگار دیگه خودم مهم نیستم، دیگه یاد پیشرفتایی که قبل از تو برام دغدغه بود   نیستم.   دکترا، تدریس ، مقاله، کار، همه و همه شده تو   پیشرفت...
18 مرداد 1394

به تابستون خوووووش اومدی

علیرضا جووونم   ورودت به سومین فصل زندگیت مبارک باشه       خیلی خوشحالم که چشای نازت داره گرم ترین فصل خدا رو میبینه   تابستونه و گرماشو بازیهاشو شیطونی هاش     آرزو دارم تابستونای پر از بازی و شیطونی و شادی با دوستات پیش رو داشته باشی       نقاشی مهدیه جونی و خاله فاطمه     دوووست دارم نفسم   ...
18 مرداد 1394

سفرنامه مشهد

  عليرضا جوووونم   چند روز پیش آقاجون بهمون گفتن که تصمیم دارن برن مشهد و ما رو هم دعوت   کردن  که تو این سفر مهمون آقاجون بشیم. خیلی ذوق زده شدیم. دست آقاجون   درد نکنه. این اولین سفر  زندگیت بود، اونم مشهد. خدا جونم شکرت. قرار بود   بریم  پیش امام  هم اسمت.   خلاصه وسایلمونو جمع کردیم و راهی حرم امام رضا شدیم.   به خاطر اینکه تو راه خیلی اذیت نشی هم آروم میرفتیم هم تند تند وایمیسادیم   که  آقا علیرضا خان استراحت کنه . مامانی و آقاجون خیلی تو راه کمک کردن تا   تو  اذیت  نشی. دستشون در...
19 تير 1394

علیرضا صد روزه شد

علیرضا جوووونم   پسر نازنینم، باورم نمیشه که صد روز از حضور فرشته کوچولومون تو خونمون   میگذره.  صد روزه که من مادرم و تو هستی   راستش به خاطر گریه های کولیکیت خیلی خستم ولی شادم   با وجود همه گریه هات شادم   شادم که تو رو دارم   شادم که نگاهم میکنی و بهم میخندی   شادم که بوت میکنم   صد روزگیت مبارک         دوووست دارم نفسم ...
19 تير 1394

سه ماهگی قندعسلمون

هووووووووورااااااا         علیرضا جووووونم سه ماهه شد     خدایا ازت ممنونم که یه ماهه دیگه گذشت و تو مثه همیشه هوامونو داشتی     خدای مهربونم کمکمون کن بتونیم از این هدیه خوردنیت مراقبت کنیم         ...
14 تير 1394